بازجویی
این اولین تلاش من برای ساخت یک کمیک از وقایع روز بود. زیاد هم وقت نگداشتم راستش را بخواهید. سوژه به سرم بزند حتما ادامه اش می دهم. خوشحال خواهم شد که نظرات شما را بدانم. بدیش را هم به بزرگواری خودتان ببخشید.
جمعه, مرداد ۳۰, ۱۳۸۸ | Labels: Comic | 1 Comments
فولکس سفید را به خاطر داشته باش
مادربزرگ من سنی ازش گذشته است دیگر. نزدیک ۸۰ سال دارد. ۸۰ سال سخت. ۸۰ سالی که زخم سختیهایش را روی صورت و دستانش به یادگار گذاشته. به سختی راه میرود ولی هنوز سر پاست. حافظهاش رو به خاموشی است. مراحل اولیه آلزایمر را میگذراند. چهل سال است خانهاش در خیابان خوش تهران است. خانهای کوچک در طبقه اول ساختمانی حالا قدیمی که پنجره آشپزخانهاش رو به خیابان است. از همان پنجره کوچک، انقلاب اسلامی را دیده و تجربه کرده. درب همان خانه را برای مردمی که فرار میکردهاند باز کرده. دیده پسرش را که با دستان خونین به خانه بازگشته و هنوز به خاطر دارد روزی را که مردم فریاد شادی سر میدادند در خیابان آزادی.
مادربزرگ من آلزایمر دارد. تا چند وقت دیگر هیچ کدام اینها را به خاطر نخواهد داشت تا دوباره و صدباره برایمان تعریف کند. همین حالا هم شاید… نه! هنوز نه.
مادربزرگ من تنها یک مهر در شناسنامهاش دارد. در عمر ۸۰ سالهاش یک بار به این نتیجه رسید که باید از حقش استفاده کند. مهری که صبح روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ در شناسنامهاش ثبت شد. با کمک پسرش و پسر پسرش رفت تابه میرحسین موسوی رای داده باشد.
شاید یادش رفته باشد تا حالا… ولی نه. هنوز نه.
سالها بود جلوی خانه مادربزرگ، فولکس واگن سفیدی پارک شده بود. نه کسی میدانست صاحبش کیست و نه اینکه چرا همانطور رها شده تا کنار خیابان خوش، زنگ بزند. تا آن شنبه سیاه رسید. و او از پنجره کوچک آشپزخانهاش دید که چطور زدند و کشتند و خون ریختند. و او دوباره بعد از سی سال، در را برای دو جوان باز کرد تا نیفتند به دست آنان که ۳۰ خرداد را برای همیشه در تاریخ ایران سیاه کردند. و مردم فولکس سفید را آتش زدند تا شاید نسوزد چشمانشان از اشک آور. و فردایش فولکس دیگر نبود.
هر روز از مادربزرگم میپرسم که فولکس کجا رفت. و او با آب و تاب برایم تعریف میکند و من با لبخندی گوش میدهم به حرفهایش. فولکس را کردهام بهانه تا برایم بگوید دوباره. انگار میخواهم خودم یادم بماند. انگار میخواهم خودم فراموش نکنم. انگار این منم که مبتلا به فراموشیم. میترسم. میترسم از اینکه تاریخ را جور دیگر بگویند و من تا آن موقع حتی یادم نمانده باشد اسمم چیست.
میگویم: مادربزرگ… به کی رای دادی؟
و او به خاطر ندارد که بارها این سئوال را از او پرسیدهام.
میگوید: به میر حسین موسوی.
هنوز فراموش نکرده است. هنوز فراموش نکردهام و آنقدر تکرارش میکنم تا فراموشم نشود. هیچ وقت.
هروقت خواست فراموشم شود به فولکس سفید زنگ زده که دیگر در خیابان خوش نیست فکر میکنم.
یکشنبه, مرداد ۱۸, ۱۳۸۸ | Labels: مقاله | 0 Comments
prelude to August
اینجا بناست همه آن چیزهایی را بنویسم که تا قبل از این نمینوشتم. روزگاری رسیده که دیگر نوشتن داستان و فیلم نامه راضیم نمیکند. و دروغ چرا! ترجیح میدهم حرفهایم را برای اولین بار با نام واقعیم نگویم. تجربهای که برایم هم تازه است و هم کمی پیچیده و ناراحت کننده: باید خودم را راضی نگه دارم که شرایط، من را مجبور نکرده تا هویتم را کنار بگذارم. چون هوت من لزوما فقط نام یا چهره من نیست. امیدوارم بتوانم خودم را توجیح کنم و بیشتر به همان قسمت “تازه”بودنش بپردازم.
شنبه, مرداد ۱۷, ۱۳۸۸ | Labels: مقدمه | 0 Comments


